تنها بودن يا تنها شدن ...!؟
عظمت کداميک تا استخوانت رخنه مي کند و تورا به سوي فرداهاي پوچ نزديک مي سازد؟
سختي کداميک تو را در مرداب نيستي فرو مي کشدوهستيت را در مقابل ديدگانت به تاريکي و سياهي ميکشاند؟
آيا تنها بودن وتنها ماندن برتر از ان نيست که طعم با او بودن را لمس کني ودوست داشتني ترين احساس(عشق) را تجربه ! اما
......
در فاصله يک پلک کاخ روياهاي پاک شبهايت را فنا شده ودر اقيانوس تنهايي رها شده بيابي
..
اين بار تنهايي بزرگتر از تنهايي از آن توست .... يعني تنها شدن
!
چه کسي پاسخ گوي اين کهنه زخم هاست ؟
کدامين طبيب ياراي تسکين چنين درديست ؟
چه زود شانه ها لياقتشان را براي سرها از دست مي دهند
...
چه زود عادت مي کنند وچه سخت فراموش
...
چه زود قله هاي محبت فتح مي شوند وچه غريبانه فرهاد ها از ياد مي روند
....
چه زود امواج خوروشان در عطش به آغوش کشيدن ماسه هاي کذب فرو مي نشينند و چه آسان قطرهاي باران آسمان چشم فرا مي رسند
...
چه زود خواهش دستان لرزان به باوري تلخ نزديک مي شوند وچه سهل حقيقت واژه عشق گم مي گردد
...
چه زود دستان التماس بلند مي شوند وچه بد تازيانه هاي آرزوهاي محال مي کوبند
....
چه زود قلبها فروخته مي شوند وچه دير فريب نقاب از رخ بر مي کند
....
چه زود آغاز به پايان مي رسد وچه دردناکست به نظاره نشستن خاطراتي که ميميرند
....
چه زود لحظه ديدار در فراموشيها غرق مي شود وچه کودکانه عهد مي شکند و قسم از ياد مي رود
انگار که شب پاياني ندارد
!!