تو عادت مي کني کم کم به اين معراج وارونه
به اين کابوس بيداري که شکل عشق مي مونه
تو عادت مي کني کم کم به اين احساس نفريني
طلسم عشق نمي ذاره بفهمي خواب مي بيني
شبيه سايه ها مي شي حضورت رو نمي شناسي
نمي توني خودت باشي تو اين بازي احساسي
تو مي ترسي ولي راهي نمي بيني که برگردي
نمي دوني که جاپاتو کجاي قصه گم کردي
گرفتار خودت مي شي به آرومي تو مي ميري
هنوز از پا نيفتاده شب تدفين مي گيري
يه سنگ مرمر مشکي برات مرثيه مي خونه
هميشه بود و عاشق بود ولي امروز پشيمونه
يه گورستان بي زائر تمومت مي کنه نم نم
يه چيزي تو دلت مي گه تو عادت مي کني کم کم
...