امشب ياد خاطرات همچون امواج خروشان صخره ها ي ذهن مرا در هم مي کوبد:
يا دت مياد بهاري آغازي ؛ سفر طولاني
تو و دلتنگي من.... و ارامش من با خاطرات تو ؛
آرامش من با آرامش
تو.....!
با مهرباني
تو .....!
و من در پستوي خاطراتم هنوز دنبال
توام در هر چيزي که به ياد توست....
يادت ميايد....؟؟؟
به تواز تو مينويسم به تو اي هميشه دريا اي هميشه زنده لحظه هاي رفته بر باد
وقتي که بن بست غربت سايه سار قفسم بود توي رگبار مصيبت بي کسي تنها کسم بود
وقتي از آزار پاييز برگ و باد هم گريه ميکرد قاصد چشم تو آمد مژده ي روييدن آورد
به
تو نامه مينويسم اي عزيز رفته از دست اي که خوشبختي پس از تو گم شد و به قصه پيوست
اي هميشگي ترين عشق در حضور حضرت
تو اي که ميسوزم سرراپا تا ابد در حسرت تو
به
تو نامه مينويسم نامه اي نوشته بر باد که به اسمت چو رسيدم قلمم به گريه افتاد
اي
تو يارم ؛روزگارم گفتني ها با تو دارم اي تو يارم از گذشته يادگارم....
در گريز ناگزيرم گريه شد معناي لبخند ما گذشتيم و شکستيم پشت سر پلهاي
پيوند
در عبور از مسلخ تن عشق ما از ما فنا بود
بايد از هم ميگذشتيم برتر از ما عشق ما بود
من ناگزيرم به عادت به اين خاطرات.....براي فرار از همه ي واقعيتها....
اي کاش
خاطرات وجود نداشت.... خسته ام از اين دوريه اجباري... از همه ترسها خسته
تا کي فرار ميکنيم.....هر چه از هه فاصله ميگيريم نزديکتر به هم ميشويم
کاش غرورت را براي غروري که قرار بود روزي مرهم تو شود ميشکستي.....
............
کاش خاطرات نبود.......کاش
تو نبودي....
نه ...اي کاش
خاطره اي نبود..... 