با هيچکس نميتونم خودم رو مقايسه کنم? واقعا هيچکس، هيچکس، هيچکس انقدر مثل من گرفتار سکوت، و پر از حرفهاي نگفته و احساسات بيان نشده نيست... با اينحال از اين مي ترسم که قانوني وجود داشته باشه? که بگه "عشق هم حدي داره? تمنا هم نهايت داره? هر کي واسه خودش شخصيتي داره و آدم بايد شخصيت خودش رو حفظ کنه"... من نميتونم از اين قانونا تخطي نکنم! ميدوني که نميتونم... منم ميدونم که تو مثل آدماي کوکي قانون وضع نمي کني... مثل اونايي که فکر مي کنن همون اندازه که خدا به اونا نزديکه اونا هم بهش نزديکن!! اما نيستن!! ..... فکر مي کنم نگرانيهام برات با معنيه... اميدوارم صبح که چشمات رو باز مي کني? مطمئن باشي که بيشتر دوست دارم...
هميشه وقتي ميخوام برم سفر? با خودم ميگم شايد اين سفر آخرم باشه? شايد ديگه برنگردم? شايد توي اين جاده ي پر پيچ و خم? جاده ي خيس و نمناک....... سفر خيلي کوتاهه? اما متفاوته... فکر ميکنم دارم به جايي ميرم که هنوز نشانه هايي از حضورت رو داره... فکر ميکنم کسي منتظرمه تا برگردم... فکر مي کنم دوسم داري... من فقط يکم خسته ام... اما براي تو همه ي خستگيهامو فراموش مي کنم... ميخوام شاد باشي...ميخوام بخندي... ميخوام تو چشمات نگاه کنم... دست... ميخوام بهت بگم که بدوني، ميخوام که بخواي ، تا مطمئن باشم? وقتي بر ميگردم? چيزي از اون گذشته ي تلخ باقي نمونده... بيا با من? بامن باش? بذار گذشته رو پاک کنيم... بهم اعتماد کن... تکيه کن... نمي افتم...قوي تر ميشم...عشق من ...
